تبليغاتX
-- Designer : FAAS Web Theme : Www.Mlas.Blogfa.com Theme System : BlogFa --> سکوت سرشار از ناگفته هاست
سکوت سرشار از ناگفته هاست
 
بعد از قرون...

 

نالد به حال من امشب سه تار من

این مایه ی تسلی شب های تار من

اشک است جویبار من و ناله ی سه تار

شب تا سحر ترانه این جویبار من

چون نشترم به دیده خلد نوشخند من

یادش به خیر خنجر مژگان یار من

رفت و به اختران سرشکم سپرد جای

ماهی که آسمان بربود از کنار من

آخر قرار زلف تو با ما چنین نبود

ای مایه ی قرار دل بی قرار من

 



| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 و ساعت 13:49 توسط آرزو |
باد ما را با خود خواهد برد

 

 

در شب کو.چک من افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهره ی ویرانیست

 

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نومیدی خود معتادم

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی؟

 

در شب اکنون چیزی می گذرد

ماه سر سخت و مشوش

ابرها همچون انبوه عزاداران

لحظه ی باریدن را گویی منتظرند

 

لحظه ای

و پس از آن هیچ

پشت این پنجره شب دارد می لرزد

و زمین دارد

باز می مانداز چرخش

پشت این پنجره یک نامعلوم

نگران من و توست

 

ای سراپایت سبز

دست هایت را چون خاطره ای سوزان

در دستان عاشق من بگذار

 

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش های لب های عاشق من بسپار

باد ما را با خود خواهد برد...

باد ما را با خود خواهد برد...

 



| *| نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388 و ساعت 12:42 توسط آرزو |
کاشکی من هم دلم از سنگ بود...

 

...من غریق این سرابم سالهاست

تشنه ی یک قطره آبم سالهاست

سالها ماندم به صحرای خیال

تشنه ی یک قطره احساس زلال

تشنه ی آن روز های پاک پیش

تشنه ی یک تشنه دیدن همچو خویش

هرچه دیدم جملگی نیرنگ بود

کاشکی من هم دلم از سنگ بود...

کاشکی من هم دلم از سنگ بود....

 

 



| *| نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 و ساعت 2:12 توسط آرزو |
عشق آتشین

به هر کجا که گذر می کنی چو مهتابی

بیا که مرهم این قلب پر تب و تابی

چو جای هر قدمت هر دو دیدگان من است

تو میهمان من اندر خیال و در خوابی

***

بیا برای شبی هم که هست ، با ما باش!

من ار چه خالی و خشکم ، تو باز دریا باش!

حضور سبز تو آن انتظار کهنه ی ماست

بیا به وقت بهاران تو نیز اینجا باش!

***

همیشه در نگاهت صد هزار فریاد است

به عمق سرد سکوتت هزار بیداد است

همیشه چشم به راهم که باز می آیی

بیا که مرهم شیرین ، حضور فرهاد است

***

تمام وجودم و وجودم فدای یک دیدار

بیا و اوج نگاهت به دست من بسپار

چو عشق خالص من با غرور و خودخواهی است

بتاب و پرده از این عشق آتشین بردار



| *| نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 22:24 توسط آرزو |
همچنان دوستت دارم...

 

مرا صد بار از خود برانی

       دوستت دارم

به زندان خیانت هم کشانی

       دوستت دارم

چه سود ار مهر ورزیدن؟

       چه حاصل از وفا کردن؟

مرا لایق بدانی یا ندانی

       دوستت دارم

 



| *| نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 و ساعت 17:38 توسط آرزو |
از دوست داشتن

امشب از آسمان دیده ی تو

روی شعرم ستاره می بارد

در سکوت سپید کاغذها

پنجه هایم جرقه می کارد

 

شعر دیوانه ی تب آلودم

شرمگین از شیار خواهش ها

پیکرش را دوباره می سوزد

عطش جاودان آتش ها

سلام بچه ها

خوبین؟

چه خبر؟

تعطیلات چه طور بود؟

به من که خیلی خوش گذشت چون مشق هامو همه رو گذاشتم واسه روز آخر و...!!!!!!!!!!!!!!!!

این شعری هم که می بینین شعر مورد علاقه مه ، اگه دوست داشتین برین به ادامه مطلب و یه سری بزنین.راستی ببینین

من چه بدبختم از پس فردا امتحان میان ترمامون شروع می شه و از بس سخته من دیگه جرات نمی کنم طرف نت و گوشیم برم...



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388 و ساعت 16:41 توسط آرزو |
عیدتون مبارک

 

سلام به همه عسلایی که می آن و به وبم سر می زنن.

حالتون چه طوره؟

خوبین؟خوشین؟

آتیش بازی خوش می گذره؟تو رو خدا مواظب خودتون باشینا.

راستی بوی عید می آد.خریداتونو کردین؟

می بینم که حسابی به سر و وضعتون رسیدین کلکا...

عیدتون مبارک

خب،می بینین که قالب وبم عوض شده،این عوض شدن قالب یه قضیه ای داره که اگه دوست دارین بشنوین برین ادامه مطلب اگه دوست هم نداشتین برین چون خیلی جالبه...

میل خودتون

خب دیدین خواسته ی شب نقره ای چی بود؟حالا بهش نظر بدین و لباسشو تبریک بگین.الهی هر کی نظر نده جیگرش در بیاد بچسبه کف آسفالت.

«هر شما تو ایام عید این بدبخت رو فراموش می کنین و یادتون می ره شب نقره ای چه قدر دوستون داره...»

 



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 و ساعت 15:30 توسط آرزو |
میان تاریکی

میان تاریکی

ترا صدا کردم

سکوت بود و نسیم

که پرده را می برد

در آسمان ملول

ستاره ای می سوخت

ستاره ای می رفت

ستاره ای می مرد

ترا صدا کردم

ترا صدا کردم

تمام هستی من

چو یک پیاله ی شیر

میان دستم بود

نگاه آبی ما

به شیشه ها می خورد

ترانه ای غمناک

چو دود بر می خاست

ز شهر زنجره ها

چون دود می لغزید

به روی پنجره ها

 

تمام شب آنجا

میان سینه ی من

کسی ز نومیدی

نفس نفس می زد

کسی به پا می خاست

کسی ترا می خواست

دو دست سرد او

دوباره پس می زد

 

تمام شب آنجا

ز شا خه های سیاه

غمی فرو می ریخت

کسی ز خود می ماند

کسی ترا می خواند

هوا چو آواری

به روی او می ریخت

 

درخت کوچک من

به باد عشق بود

به باد سامان

کجاست خانه ی باد؟

کجاست خانه ی باد؟

 



| *| نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387 و ساعت 19:18 توسط آرزو |
عشق

 

نام من عشق است ،

               می شناسیدم؟

زخمی ام زخمی سراپا ،

              می شناسیدم؟

با شما طی کرده ام راه درازی را

خسته ام خسته ،

             می شناسیدم؟

این زمان گرچه ابری پوشانیده است رویم

من همان خورشید تابانم ،

             می شناسیدم؟

این چنین بیگانه از من روی مگردانید ،

در کف فرهاد تیشه من نهادم ،من

من شکستم بیستون را ،من

من همان مهربان سال های دورم

رفته ام اغز یادتان یا ،

             می شناسیدم؟

نام من عشق است ،

            می شناسیدم؟

ولنتاینتون مبارک...

 



ادامه مطلب


| *| نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 و ساعت 23:8 توسط آرزو |
ترس

 

شب تیره و ره دراز و من حیران

فانوس گرفته او به راه من

بر شعله ی بی شکیب فانوسش

وحشت زده می دود نگاه من

 

بر ما چه گذشت؟کس چه داند

در بستر سبزه های تر دامان

گویی که لبش به گردنم آویخت

الماس هزار بوسه ی سوزان

 

بر ما چه گذشت؟کس چه می داند

من او شدم...اوخروش دریاها

من بوته ی وحشی نیازی گرما

او زمزمه ی نسیم صحراها

 

من تشنه میان بازوان او

همچون علفی ز شوق روئیدم

تا عطر شکوفه های لرزان را

در جام شب شکفته نوشیدم

 

باران ستاره ریخت بر مویم

از شاخه ی تک درخت خاموشی

در بستر سبزه های تر دامان

من ماندم و شعله های آغوشی

 

می ترسم از این نسیم بی پروا

گر با تنم اینچنین در آویزد

ترسم که ز پیکرم میان جمع

عطر علف فشرده برخیزد !

 



| *| نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387 و ساعت 15:56 توسط آرزو |