شب نقره ای
تو بارون اشک های چشمامو ندید گرمی شونه هاشو از من گرفت من موندم و یه تب شدید من تنهام ، تو که قهری باهام ، نمونده تو سینه ات عشقی برام ، دیگه نمیمونی چشم به رام به هم زدی ، عشقتو با من ، تصمیمتو گرفتی واقعا ، حالا من اسیر فاصله هام من تنهام ، تو که قهری باهام ، نمونده تو سینه ات عشقی برام ، دیگه نمیمونی چشم به رام به هم زدی ، عشقتو با من ، تصمیمتو گرفتی واقعا ، حالا من اسیر فاصله هام تو بارون اشک های چشمامو ندید گرمی شونه هاشو از من گرفت من موندم و یه تب شدید *** من و شب و قلم و کاغذ و تنهایی با تو من و شب هایی که نعره زدم تنهایی تا صبح منو دست و پا گم کردم با یه لبخند تو من که جواب دادم بدی رو با لبخند به تو من و غم و قلبی که از دوریت کلافه است دیگه من و شب های سردی که داره عذابم میده من و تکرار شدن این روز و شب ها منی که خسته شدم از این روز و شب ها من و تحمل حرف های تو پشت سر من من و نشوندن قافیه ها پشت سر هم من و بغضی که توی صدام موندگار شد تو و نفرینی که تا ابد مونده با تو من و خاطراتی که توی عکس تکرار می شن منی که نمیخوام برگردم به یک سال پیشم من و شب و قلم و کاغذ و تنهایی با تو بازم شب و قلم و کاغذ و تنهایی با تو *** بارون بارید تو بارون اشک های چشمامو ندید گرمی شونه هاشو از من گرفت من موندم و یه تب شدید منم که امشب از عشقت به کوچه پیوستم منم که گیج و پریشان و عاشق و مستم همیشه مقصد چشمم نگاه چهره توست به آسمان وجودت ستاره ای هستم ببین سبب ز چه شد با گذشت ثانیه ای من چون سنگ مقاوم چون آب بشکستم پر از تلاطم مرگم درون سینه خویش که گویی از بر آبی به آتشی جستم تو را به عهد لطیفم قسم بگو آیا که جز تو با کس دیگر هم من عهد بستم چرا به جرم خیانت مرا از خود راندی مگر تو شعله ی ایمان ندیدی در دستم ؟؟؟ داستانی که می خواهم برایتان نقل کنم درباره ی پسری است که پس از جنگ ویتنام می خواهد به خانه خود بازگردد. سرباز قبل از اینکه به خانه برسد از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرفت و گفت"پدر و مادر عزیزم جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردمولی خواهشی از شما دارم.می خواهم دوست خود را با خودم به خانه بیاورم." پدر و مادرش در پاسخ گفتند"با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم." پسر ادامه داد"ولی موضوعی است که باید در مورد آن بدانید.و در جنگ به شدت آسیب دیده و در اثر برخورد با مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد.من از شما خواهش می کنم اجازه دهید با ما زندگی کند." پدرش گفت"پسر عزیزم متاسفیم که این مشکل برای دوست تو به وجود آمده است.ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی پیدا کند. -می خواهم او در منزل ما زندگی کند. -نه.فردی با این شرایط موجب دردسر ما خواهد بود.ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم او آرامش ما را بر هم بزند.بهتر ات به خانه بازگردی و او را فراموش کنی. پسر در همین موقع تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند. چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط از یک ساختمان جان خود را از دست داده و آنها مشکوک به خودکشی اند. پدر و مادر او آشفته به طرف نیویورک پرواز کردند و برای شناسایی جسد فرزندشان به پزشکی قانونی رفتند. با دیدن جسد قلب پدر و مادر فشرده شد.پسر آنها یک دست و پا داشت... نالد به حال من امشب سه تار من این مایه ی تسلی شب های تار من اشک است جویبار من و ناله ی سه تار شب تا سحر ترانه این جویبار من چون نشترم به دیده خلد نوشخند من یادش به خیر خنجر مژگان یار من رفت و به اختران سرشکم سپرد جای ماهی که آسمان بربود از کنار من آخر قرار زلف تو با ما چنین نبود ای مایه ی قرار دل بی قرار من در شب کو.چک من افسوس باد با برگ درختان میعادی دارد در شب کوچک من دلهره ی ویرانیست گوش کن وزش ظلمت را می شنوی؟ من غریبانه به این خوشبختی می نگرم من به نومیدی خود معتادم گوش کن وزش ظلمت را می شنوی؟ در شب اکنون چیزی می گذرد ماه سر سخت و مشوش ابرها همچون انبوه عزاداران لحظه ی باریدن را گویی منتظرند لحظه ای و پس از آن هیچ پشت این پنجره شب دارد می لرزد و زمین دارد باز می مانداز چرخش پشت این پنجره یک نامعلوم نگران من و توست ای سراپایت سبز دست هایت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق من بگذار و لبانت را چون حسی گرم از هستی به نوازش های لب های عاشق من بسپار باد ما را با خود خواهد برد... باد ما را با خود خواهد برد... ...من غریق این سرابم سالهاست تشنه ی یک قطره آبم سالهاست سالها ماندم به صحرای خیال تشنه ی یک قطره احساس زلال تشنه ی آن روز های پاک پیش تشنه ی یک تشنه دیدن همچو خویش هرچه دیدم جملگی نیرنگ بود کاشکی من هم دلم از سنگ بود... کاشکی من هم دلم از سنگ بود.... به هر کجا که گذر می کنی چو مهتابی بیا که مرهم این قلب پر تب و تابی چو جای هر قدمت هر دو دیدگان من است تو میهمان من اندر خیال و در خوابی *** بیا برای شبی هم که هست ، با ما باش! من ار چه خالی و خشکم ، تو باز دریا باش! حضور سبز تو آن انتظار کهنه ی ماست بیا به وقت بهاران تو نیز اینجا باش! *** همیشه در نگاهت صد هزار فریاد است به عمق سرد سکوتت هزار بیداد است همیشه چشم به راهم که باز می آیی بیا که مرهم شیرین ، حضور فرهاد است *** تمام وجودم و وجودم فدای یک دیدار بیا و اوج نگاهت به دست من بسپار چو عشق خالص من با غرور و خودخواهی است بتاب و پرده از این عشق آتشین بردار مرا صد بار از خود برانی دوستت دارم به زندان خیانت هم کشانی دوستت دارم چه سود ار مهر ورزیدن؟ چه حاصل از وفا کردن؟ مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم امشب از آسمان دیده ی تو روی شعرم ستاره می بارد در سکوت سپید کاغذها پنجه هایم جرقه می کارد شعر دیوانه ی تب آلودم شرمگین از شیار خواهش ها پیکرش را دوباره می سوزد عطش جاودان آتش ها سلام بچه ها خوبین؟ چه خبر؟ تعطیلات چه طور بود؟ به من که خیلی خوش گذشت چون مشق هامو همه رو گذاشتم واسه روز آخر و...!!!!!!!!!!!!!!!! این شعری هم که می بینین شعر مورد علاقه مه ، اگه دوست داشتین برین به ادامه مطلب و یه سری بزنین.راستی ببینین من چه بدبختم از پس فردا امتحان میان ترمامون شروع می شه و از بس سخته من دیگه جرات نمی کنم طرف نت و گوشیم برم... سلام به همه عسلایی که می آن و به وبم سر می زنن. حالتون چه طوره؟ خوبین؟خوشین؟ آتیش بازی خوش می گذره؟تو رو خدا مواظب خودتون باشینا. راستی بوی عید می آد.خریداتونو کردین؟ می بینم که حسابی به سر و وضعتون رسیدین کلکا... عیدتون مبارک خب،می بینین که قالب وبم عوض شده،این عوض شدن قالب یه قضیه ای داره که اگه دوست دارین بشنوین برین ادامه مطلب اگه دوست هم نداشتین برین چون خیلی جالبه... میل خودتون خب دیدین خواسته ی شب نقره ای چی بود؟حالا بهش نظر بدین و لباسشو تبریک بگین.الهی هر کی نظر نده جیگرش در بیاد بچسبه کف آسفالت. «هر شما تو ایام عید این بدبخت رو فراموش می کنین و یادتون می ره شب نقره ای چه قدر دوستون داره...»



.jpg)
.jpg)

ادامه مطلب
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ادامه مطلب
| Design By : Night Melody |




